آخرین مطالب ارسالی
Last Posts
آهنگ های ویژه
Best Posts
کاشت مو
بهترین سایت کاشت مو با کمترین قیمت
کلینیک زیبایی
داستان کوتاه عقرب | سیلیس

آرام و مهربان بود. چشمانش بسیار به هم نزدیک بودند. این نشانه حیله‌گری بود. ابروانش در بالای بینی به هم برخورد می‌کردند. این نشانه خشم ناگهانی بود. بینی‌اش دراز و نوک تیز بود. این نشانه حسد سیری ناپذیر بود. لاله گوشش متصل بود. این نشانه تبه‌کاری بود. از او پرسیدند “چرا بین مردم نمی‌روی؟” خودش را در آینه نگاه کرد و خط وحشتناک دور دهانش را دید. گفت: من انسان خوبی نیستم. در کتاب‌هایش غرق شده بود. هنگامی که دیگر همه آنها را کامل خواند، باید بین مردم می‌رفت تا کتاب جدیدی بخرد. با خودش فکر کرد: “امیدوارم که دردسری پیش نیاید.” و رفت بین مردم. خانمی از او خواست برایش اسکناسش را خورد کند و چون آن خانم نزدیک بین بود، مجبور بود که چند بار اسکناس رد و بدل کند؛ اسکورپیون یاد چشمانش که نزدیک هم قرار داشتند افتاد و از اینکه با حیله‌گری پولش را دو برابر کند صرف نظر کرد. در تراموا غریبه ای پایش را لگد کرد و با زبانی بیگانه به او بد و بیراه گفت؛ اسکورپیون یاد ابروهای پیوسته اش افتاد و آن بد و بیراه ها را  عذرخواهی در نظر گرفت. پیاده شد و کیف پولی جلوی پایش توی خیابان افتاده بود؛ اسکورپیون یاد بینی‌اش افتاد و به کیف پول حتی نگاه نکرد و به راهش ادامه داد. در کتاب فروشی کتابی را پیدا کرد که آرزو داشت بخواند. اما این کتاب زیادی گران بود. می‌توانست خیلی راحت آن را در جیب پالتواش بگذارد؛ اسکورپیون یاد لاله‌ گوشش افتاد و کتاب را سرجایش برگرداند. کتابی دیگر برداشت. همین که می‌خواست پول آن را بپردازد، یک خوره کتاب سر و کله اش پیدا شد و گفت: “این همان کتابی است که من سالهاست به دنبال آن می‌گردم.

داستان کوتاه عقرب

ولی حالا می‌بینم که کس دیگری آن را دارد می‌خرد.” اسکورپیون یاد خط وحشتناک دور دهانش افتاد و گفت: “من از خریدن این کتاب پشیمان شدم. شما این را بخرید.” چیزی نمانده بود که خوره کتاب گریه‌اش بگیرد. کتاب را به سینه اش فشرد و رفت. کتاب فروش گفت: “او مشتری خوبی است ولی برای شما هم یک چیزهایی دارم.” و از قفسه کتاب، همان کتابی که اسکورپیون آرزو داشت بخواند را بیرون آورد. اسکورپیون آن را رد کرد و گفت: “پولم به این کتاب نمی‌رسد.” کتاب فروش گفت: “چرا، می‌رسد. هرچقدر دارید بدهید. جواب خوبی جز خوبی نیست. چیزی نمانده بود که اسکورپیون گریه‌اش بگیرد. کتاب را با دودستش به سینه اش فشرد و از آنجایی که دستش خالی نبود، برای خداحافظی نیشش را به سوی کتاب فروش برد. کتاب‌ فروش نیش را فشرد و افتاد و مرد.

نویسنده : کریستا راینیش

اسکورپیون در زبان آلمانی به معنی عقرب است.

 

 ارسال در حدود 2 هفته قبل  ادامه مطلب »